اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه امین...
در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند ای تک ستاره بهشت. حسرت به دلمان نزار...
امروز تولد آقا امام زمان (عج) هستش نشد آپ نکنم مگه میشه یه عاشق تولد عشقش رو تبریک نگه !!!
راستی اعمال نیمه شعبان رو هم یادتون نره.
خواستم واستون اینجا بنویسمشون اما حجمش زیاد بود جا نشد... دیگه خودتون به بزرگیتون ببخشین...
مهدی جان
سئوالی ساده دارم از حضورت من آیا زنده ام وقــــت ظهورت؟
اگر که آمـــــدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جـــــان بگیرم بیایـــــم در رکاب تو بمیــــــرم...

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی برای
عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی...



بر چهره پر ز نور مهدي صلوات ..... بر جان و دل صبور مهدي صلوات ..... تا امر فرج شود مهيا بفرست ..... بهر فرج و ظهور مهدي صلوات...



بچه ها توو این روزا من رو هم از دعاتون بینصیب نذارید![]()
قربونتون...
التماس دعا...![]()
*بنده ی من نماز شب بخوان آن 11 رکعت است.
بنده:خدایا من خسته ام نمیتوانم نیمه شب 11رکعت نماز بخوانم.
*بنده ی من 2رکعت نماز شفع بخوان ویک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده:خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
*بنده ی من قبل از خواب این 3رکعت را بخوان.
بنده: خدایا 3رکعت زیاد است.
*بنده ی من فقط یک رکعت وتر بخوان.
بنده: خدایا راه دیگری ندارد؟امروز خیلی خسته شده ام.
*بنده ی من قیل از خواب وضو بگیر و بگو یا الله.
بنده: خدایا اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد من در رختخواب هستم.
*بنده من همان جا که دارز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.
بنده: خدایا هوا سرد است نمیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم.
*بنده ی من در دلت بگو یا الله ما برایت نماز شب حساب میکنیم.
بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد...!
*ملائکه چیزی به نماز صبح نمانده ببینید من آنقدر ساده گرفته ام ،اما بنده ی من خوابیده است!
* بنده ی من امشب با من حرف نزده است او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده ...!
خداوندا:دو بار او را بیدار کردیم ،اما او باز هم خوابید.
ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.!
ای بنده خورشید از مشرق سر بر می آورد ،خداوند رویش را بر میگرداند .
بیدار شو نماز صبحت قضا میشود...
*ملائکه ی من آیا من حق ندارم که با این بنده قهر کنم!!؟؟
من:(با صدای خیلی شاد):سلامممممممممممممم![]()
مینا:سلام...چطوری؟؟
من:مرسی تو چطوری؟![]()
مینا:خوبم خوبم...چکار میکنی؟خوابی؟؟![]()
بعد دیدم صدای دوست مینا زینب میاد...
زینب:بش بگو انقد نخوابه...![]()
من:نه کی گفته خوابم بیدارمممممممممم
(ضایش کردم)![]()
مینا:نه بابا بیداره زینب...
زینب: آها خوبه خوبه گفتم حتما" تاحالا خوابه...
من:(توو مغزم)بابا فاطمه ایولللللللل هردوشونو گول زدی![]()
مینا:فاطمه اون عکسایی که گفتمو دادی رو متکا چاپ کنن؟
من:نه بابا تازه دیشب دیر وقت بم دادی چه خبره وقت نکردم انشاا...امروز ظهر![]()
زینب:(بابا این صداشو از پشت تلفن میشنیدم
)بهش بگو عکس داداشمو دید؟؟چطور بود؟؟
من:اره بگو ناز بود...![]()
زینب:نمیدونستم تو اینجایی وگرنه داداشمو میدادم به تو...
من:
نه بابا این حرفا چیه ماشاا...هزارماشاا...خانومشم خوکشله...(تازه چند ماه پیش ازدواج کردن)![]()
مینا:فاطمه پاشو بیا این دخترا دوست دارن ببیننت...
من:هممممممم الان که نه انشاا...یه ساعت دیگه...
زینب:(دوباره صداش اومد)بگو داداششم بیاره...(داداشم حسنو میگه دو سال از خودم کوچیکتره)
من:میگم مینا زینب چند سالشه؟
مینا:۲۱...
من:۲۱ !!!!!!عجب دورزمونه ای دخترا دمبال پسرایی که از خودشون کوچیکترن میگردن...![]()
زینب: آره دیگه اینطور شده...![]()
من:خب بگو داداشمو میخواد ببینه چرا الکی میگه میخواد منو ببینه؟؟![]()
<<<(پریروزم زنگ زده بود سراغ داداشمو میگرفت![]()
مینا: فاطمه حسن هستش؟؟
من:نه چکارش داری؟
مینا:هیچی زینب عکسشو دیده عاشقش شده حالا میخواد صداشو بشنوه![]()
من: برو بابا... بگو خوابه
اصلا" خجالت نکشه هاااا
)>>>
بعد گفتم الان کار دارم(منظور:دارم میخوابم
) نمیتونم بیام انشاا... یه ساعت دیگه..![]()
مینا:باشه پس فعلا"...![]()
تا خدافظی کردم گوشی رو قطع کردم گفتم بیخیالشون ساعتو یه نگا کردم دیدم ۱۰:۳۰ گرفتم خوابیدم
وایییی خیلی خسه بودم...ساعت ۱۲:۳۰ شد دیگه باید پا میشدم واس نمازو بعدش ناهارو درست کنم... به هزار زور پا شدم دیدم حسن دوباره داره واسم آشپزخونه رو تمیز میکنه ببخشید کثیف میکنه...![]()
من:حسن چکار میکنی؟؟![]()
حسن:دارم واس خودم غذا درست میکنم...![]()
من:ای بابا... دیشب علی هوس ماکارونی کرده بود ماکارونی درست کردم توو یخچال گذاشتم هوا گرمه خراب نشه...
حسن:کو؟؟ کو؟؟من ندیدم ![]()
من:در یخچالو باز کردم ایناهاااااا![]()
حسن:خب من ندیدم...
بعدشم علی هوس کرده من که خوشم نمیاد![]()
من:خب حالا که دیدی اگرم نمیخوای الان دارم واس بابا ماهی سرخ میکنم خواسی واسا اونو بخور...(عمرا" اینا لب به ماهی بزنن با ماهی قهرن داداشام...)
رفتم وضو گرفتمو اومدم دیدم داره همون ماکارونی رو میخوره گفتم عجب بچه حرف گوش کن شده!!!نمازمو خوندم و شروع کردم ناهارو آماده کردن خلاصه بابام از سر کار اومدو خوردنو ظرفارو شستم...
ساعت ۶ بعدازظهر شد باید میرفتم عکاسی عکس ۴ در ۶ میخواسم با بابامو علی و مامان بزرگم رفتم ( بعدا" اگه کارم درست شد انشاا...میگم واس چی
)عکاسه ایرانی بود
مامان بزرگم:پسرم عکسمو خوگشل بندازی![]()
عکاسه:چشم مادر...حتما"...
مامان بزرگم:میدونی پسرم من میخوام این عکسه رو واس فامیلام بفرستم نبینن بگن چقد شکسته شدی...
(من همینطور داشتم میخندیدم البته توو مغزم
)
عکاسه:چشم چشم سعیمو میکنم...
خلاصه عکسه رو گرفتو بعدش من گرفتم این علی(داداش کوچیکم) رفته بود سوپر مارکت دم عکاسی تافت بگیره واس موهاش...تا عکسو گرفتم علی اومد جلو آینه داشت موهاشو درست میکرد
من:هی بهت میگم موهاتو کوتاه کن مگه گوش میدی؟؟این همه مو واس چته؟؟
علی:تابستونه دلم میخواد بلندش کنم...
من:هرچی میلته...من فقط میگم تا اینطور وقتتو نگیره و هوا انقد گرمه واس سرت خوب نیس...![]()
من گفتم تا اینا مشغولن یه سر برم سوپر مارکت حسن ازم یه شیرینی خواست واسش بگیرمو واس خودمو بچه ها بستنی بگیرم...یه بستنی های توتی هستن البته یخن شیر نیسن من خیلی دوسشون دارم
گرفتمو وقتی اومدو بیرون دیدم بابام اینا دیگه توو ماشینن این بستنیمو باز کردم دقیقا" وقتی تمومش کردم بابام رادیو رو روشن کرد اذان تموم شده بود... دعای بعد اذان بود واییییییی یادم افتاد که روزه ام...![]()
![]()
بستنیمو دقیقا" با اذان نوش جان کردم
عجباااااا انشاا...که خدا ازمون قبول کنه...
خلاصه بابام رفت مسجدو من مامان بزرگمو بردم بازار کلی خرید مرید کردو همینطور که منتظر بابام بودیم حسابی به مامان بزرگم رسیدم واسش ذرت(خیلیییییی دوست داره)نوشابه و ...گرفتم تا بهش خوش بگذره
علی و بابام اومدنو این علی نشست سربه سرم گذاشتن اعصابمو خراب کرد
از دسش خیلی ناراحت بودم ولی خب دلم نیمد ازش ناراحت بمونم![]()
داشتیم میرفتیم خونه سر راه بابام یجا پارک کرد کار داشت بعد مامان بزرگم چند نفرو دید...
مامان بزرگم:اینا کجایین؟؟هندین؟؟![]()
بابام:نه فرانسوین جنسیه هندی دارن...![]()
(چه چیزااا...)
این قسمتو گفتم چون خودم کلی خندیدم...![]()
خلاصه اینم از امروز...وایییییییییی نمیدونید دلم چقد هوای نمازجمعه توو مسجدو کرده از وقتی برگشتم تاحالا نرفتم...
نمیدونم چرا بعضی وقتا بدجور دلم هواشو میکنه انشاا... اگه تونسم امروز برم...![]()
دوشنبه صبح ساعت ۹ زنگ ساعتم خورد از خستگی زدم خاموش شد خوابیدم بعد بیدار شدم دیدم ساعت ۹:۳۰ زودی پا شدم دست...صورت و دندون شسم
و تند تند آماده شدم از اتاقم که بیرون اومدم اتاق بابام روبه روی اتاق منه دیدم بابام هنوز آماده نشده...
بابا: فاطمه آماده شدی؟؟
من:بله ولی مثه اینکه شما نشدید...![]()
بابا: نه بابا من حاظرم...
من:بله معلومه...![]()
خلاصه داشتم میرفتم پایین دیدم فرشته (دختر عمو کوچیکم) زنگ میزنه...
من: جانم؟ ![]()
فرشته: میگم فاطمه من یادم رفته کلاه شنامو با خودم بیارم وقت میکنی سر راه بیاریش؟؟![]()
من: مممم کجا گذاشتیش؟؟![]()
فرشته: رو تختم...
من: باشه...![]()
دیدم بابام دیر کرد عموم گفت خودمون بریم این کلاهو بدیمو بعدا" برگردیم با بابات بریم دانشگاه...
به داداش کوچیکم گفتم علی به بابا بگو ما میریمو برمیگردیم جایی نره...
رفتم یه ساعت دم در باشگاه هی زنگ میزدم مگه این بچه گوشیشو جواب میداد مجبور شدم خودم برم توو وایییییییی تا رفتم توو باشگاه بوی کلر استخر حالمو گرفت
حالا ثبت نام کردم واس امروز نمیدونم چطور برم با اون همه بوی کلر...
خلاصه بهش دادمو برگشتم خونه...
علی: بابا رفت...
من:مگه نگفتم بهش بگو میرمو میام جایی نره!!!
علی:بهش گفتم ولی رفت...
من:نگفت کجا میره؟؟
علی:چرا...گفت همونجایی که تو رفتی...
من:
مگه من کجا رفتم؟؟
با عموم رفتیم دانشگاه تازه یه ساله باز شده امسال میشه دومین سال... توو پارگینگ دیدم ماشین بابام اونجاست گفتم خوبه خب نرفته کار واقعا" همینجا اومده...
پارک کردیمو وارد دانشگاه شدیم بابا ایولللللللللللللللل خیلی با حال بود خوش به حالممممممممم من یعنی واقعا" اینجا قراره درس بخونم!!!![]()
داشتیم طرف میز Info میرفتیم دیدم بابام از روبه رو داره میاد...![]()
من:وی وی وی باباممممممممممممم...![]()
بابا:کجا بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من:مگه نگفتم میرم و زودی میام؟؟![]()
بابا:نه نگفتی...
من:چرا به علی و حسن گفتم بهت بگن... ( من چقد عاقلم به کیا گفتم
)
بابا:نه بهم نگفتن...
من:خب حالا که چیزی نشده...![]()
بابا:خب حالا اوراقت کو؟؟یه ساعت دارم دمبالش میگردم؟؟
من:دیشب گفتم که برش میدارم...
بابا:نه نگفتی... گفتی فقط یه عکس بر میداری...
من:خب معلومه وقتی همه حواست رو Tv بود هرچیم بگم بی فایدس(البته اینو به خودم گفتم
)
بابا:حالا اوردیش؟؟
من:نه...
بابا:پس حالا نیوردی میخوای چکار کنی؟؟؟؟؟؟؟؟
من:حالا که نیازش نداریم اومدیم فعلا" معلومات بگیریم...
رفتیم طرف میز Info یه خانومی پشت میز بود...
من: ببخشید میخوام بدونم واس ثبت نام چه مدارکی لازم دارید؟
خانومه:اینو اینو این...
من:خب حالا اینجا نوشتید رشته ی science دارید منظورتون همون زیستو شیمیه؟؟
خانومه: نه منظورمون کامپیوتر...
واییییییییی تا اینو شنیدم ناامید شدم
تنها امیدم این دانشگاهه بود نمیدونید رشتهاش چیزایی بود که من اصلا" نمیخوام مثه:مدیریت/مترجم انگلیسی/اقتصاد/رادیو تلویزیون/خبرنگاری/روزنامه...
بابا آخه من اینا واس چمه!!!!!!!!!!!!![]()
اعصابم داغون شد...داشتیم از دانشگاه میومدیم بیرون
من:عجب شانسی هاااااااااااا اصلا" اینا چقد Iq هستن آخه اگه science منظورشون همون رایانست بنویسن رایانه...
بابا:حالا میخوای چکار کنی؟؟
من:چه میدونم جاهای دیگه هم که همینارو دارن...![]()
بابا:خب حالا چرا میخوای پزشک شی؟؟؟ یکی از همینارو بردار!!!...
من:
نمیخوام...علاقه ندارم![]()
بابام رفت سر کار منم رفتم ببینم چکار میکنم...که هیچکار نکردم...
توو راه مامانم زنگ زد...
مامیم:سلام فاطمه چطوری؟؟
من:مرسی...تو خوبی؟
مامیم:منم خوبم مرسی...کجایی؟
من:هیچی همین دانشگاه که درموردش بهت گفته بودم
مامیم:چی شد ثبت نام کردی؟؟
من:نه بابا...ردم کردن
مامیم:واس چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من:هیچی بهم گفتن به درد این چیزا نمیخوری برو حوزه علمیه...
مامیم:
خب خوبه...حالا واقعا" چی شد؟
واسش توضیح دادم چی شد...
حالا یه دانشگاه دیگه هس مهندسی داره بهم میگن مهندسی بردار خوبه...
منم فکر میکنم همین مهندسی رو بر دارم تا اینکه چهار سال دیگه دانشگاه اینجا پزشکی میاره همین چهار سالم انشاا... لیسانسمو بگیرم تا پزشکی میاد بهتر از هیچیه...نمیدونم چکار کنم باید زود تصمیم بگیرم محلت ثبت نامم چند روز دیگه تموم میشه...

به نام خداي يگانه
گاهي وقتا خيلي دلت مي گيرد . آنقدر كه نمي تواني نفس بكشي .
گوشه اي مي نشيني ، دست هايت را دور زانوانت حلقه مي كني ، چشم هايت را مي بندي سرت را به ديوار تكيه مي زني و ...
اما نمي شود . مي خواهي خودت را خالي كني ... راه مي روي ، شعر مي خواني ...انگار بغضي هزار ساله گلويت را گرفته است .
دست هايت عرق كرده اند ، هيچ كس نيست . آن لحظه هيچ كس به دردت نمي خورد . يعني اصلاً حوصله ي كسي را نداري . دلت بدجور شكسته است ...
بلند مي شوي ، دستت را به ديوار مي گيري تا نيفتي . دوست داري به طرفش بروي ، اما ... رويت نمي شود .
خيلي حرفها داري كه به او بگويي حرفهايي كه جز او به هيچ كس نمي شود گفت ، يعني فقط بايد به او گفت ...اما رويت نمي شود .
آخر با چه رويي مي خواهي بروي . خيلي وقت است به سراغش نرفته اي ...يعني اصلاً يادش نبودي ...
پيش تر، گاهي از كنارش رد مي شدي و اگر دست مي داد سلامي هم مي كردي اما حالا ... فقط خجالت مي كشي و نگاهش مي كني .
يعني جوابت را مي داد ؟؟؟ آرام سرت را بلند مي كني و آهسته صدايش مي زني . اما ... او آنجا است .
قبل از اينكه صدايش بزني . قبل از اين كه تو لب واكني . و باز مثل هميشه مهربان نگاهت مي كند. گرچه تو نگاهش را نمي بيني ، اما حس مي كني .
بغضت وا مي شود . و اشك هايت گونه ها ، چشم ها و دهانت را خيس مي كنند . به تو نزديك است ، خيلي نزديك ، دستت را مي گيرد .
و تو ديگر ... تو ديگر خودت نيستي ، ديگر من قبلي نيستي . تازه شده اي . اشك ها امانت نمي دهند ... دست هايت مي لرزد ... هق هقت سكوت تيره ي اتاق را شكسته است . نگاه مي كني به رويت لبخند مي زنند و او هم ... و تو فقط مي خواهي از ته دلت فرياد بزني :
« خدايا ! خيلي دوستت دارم...
»

